X
تبلیغات
حرفهای دختری تنها

مى خواهى بروى ؟ بهانه مى خواهى ؟
بگذار من بهانه را دستت دهم
برو و هركس پرسيد بگو
لجوج بود
هميشه سرسختانه عاشق بود

... ... بگو فرياد مى كرد
... همه جا فرياد مى كرد فقط مرا مى خواهد
بگو دروغ مى گفت
مى گفت هرگز ناراحتم نكردى
بگو درگير بود
هميشه درگير افسون نگاهم بود
بگو او نخواست
نخواست كسى جز من در دلش خانه كند

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 11 آبان1391 ساعــــت 6:28 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

آخره خندههههههههههههههه...



ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ دوشنبه 8 آبان1391 ساعــــت 3:46 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

کسانی رو که دوست داری زودتر از دست میدی
کیا قبول دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ جمعه 5 آبان1391 ساعــــت 7:41 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

امروز تو خیابون یکی گول ظاهرمو خورد ،
هیچی دیگه من الان دیگه گول ظاهر ندارم !!



ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ سه شنبه 2 آبان1391 ساعــــت 2:19 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد.

تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟
در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است.
وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.

+ تاریـــــــخ سه شنبه 2 آبان1391 ساعــــت 0:37 قبل از ظهرنویــــسنده تنها |

مامان...
مامان و درد!!!
بابا...
بابا و زهرمار!!!
داداش...
داداش و مرض!!!
آبجی...
چی ميخوای؟
عمو...
عمو بی عمو!!!

دايی...
دايی و كوفت!!!
عمه...
عمه و دل درد!!!
خاله...
باز چه مرگته؟
بله...
بله و بلا!!!
سلام...
سلام گرگ بی طمع نيست!!!
شما خوبين؟
تا وقتی تورو نميبينيم خوبيم!!!
من دارم ميرم...
بری که برنگردی!!!
من ميرم بخوابم!!!
بخوابی كه پا نشی!!!
من پا شدم...
پا نگيری ایشالا !!!
من ميرم بيرون...
برو به جهنم!!!
خداحافظ...
خدا بزنه به كمرت!!!
من گشنمه...
بيا كوفت كن!!!
دوست دارم...
ميخوام نداشته باشی!!

خو اين چه زندگيه ما داريم؟؟؟
بعد ميگن چرا شما از نظر روحی مشكل دارين:|

+ تاریـــــــخ دوشنبه 1 آبان1391 ساعــــت 3:2 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |


اگه یه موقعی تو یه موقعیتی گیر کردین که یکی می خواست بکشتتون زودی بگین :
بکش ! بکش راحتم کن معطل چی هسسی؟ د یالا لعنتی !
تو همه فیلما امتحان خودشو پس داده.
البته در مورد سیلی پدر کاملا بی نتیجه بوده !



ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ سه شنبه 4 مهر1391 ساعــــت 5:28 بعد از ظهرنویــــسنده تنها

.
میدونستید بر طبق قانون اگه ۱ مرد با ۱ زن مجرد تصادف کنه
و منجر به نقص عضو او بشه باید با او ازدواج کنه ؟
فقط هول نشید خیابون پر ماشینه
این ماشین نشد ماشین بعدی
به امید موفقیت !

+ تاریـــــــخ شنبه 1 مهر1391 ساعــــت 1:57 قبل از ظهرنویــــسنده تنها |

 


در ايران :

تو دستشويي فکر مي کنند ،
تو حمام اواز مي خوانند ،
سر کلاس مي خوابند ،

تو رختخواب تلفن حرف مي زنند ،
موقع درس خوندن بازي مي کنند ،
موقع فيسبوک چک کردن غذا مي خورند ،
موقع خواب بيدارند ،
... موقع بيداري خوابند ،
سر کار روزنامه مي خوانند ،
...و اوقات فراغت کار مي کنند

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعــــت 7:25 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

.
عاشق اون صحنه ایم که چن نفر با هم میریم رستوران میخوایم حساب کنیم !!
یکی زیپ کیفش وا نمیشه !
یکی داره دنباله کیفش میگرده !
یکی دکمش گیر کرده !
یکی دستش تو جیبش تو همین لحظه جا نمیشه !!
اون یکی گوشیش زنگ میخوره !
اون یکی کیفش تو ماشین جا مونده...



ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ شنبه 25 شهریور1391 ساعــــت 3:13 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

دل تنگم!
دل تنگِ خیلی چیزها
دل تنگ این همه دل تنگی ها
چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!
دل تنگم
دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی
دل تنگ این همه نبودن ها
دل تنگ این همه دل تنگی ها
دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست
دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست
و تمام هست هایی که نیست!
حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!
دل تنگ تر نیز خواهم شد
می رسد روزی که بگویم:
دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

+ تاریـــــــخ سه شنبه 21 شهریور1391 ساعــــت 4:20 قبل از ظهرنویــــسنده تنها |

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ،

بهانه هایت را برایم تکرار نکن

حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو

بگویی ، بی وفا منم!

نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از

دست تو راحت باشم…

نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از

زندگی ام میروی….

این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ،

خیالی نیست….

راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو  دلت

با من نیست و دیگر نیستم!

راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو

که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی

برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می

آید و هیچ احساسی به تو ندارم

سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت

کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!

برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی

،درد مرا تازه تر میکنی !

حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا

در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….

حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ،

تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا

صدا نکن

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها

باشم …

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 25 مرداد1391 ساعــــت 5:13 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



3مردادتولدم بود...یه کم دیرگفتم ولی تفلدم مبااااااااااااااااااااااارک...





+ تاریـــــــخ پنجشنبه 5 مرداد1391 ساعــــت 9:6 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

صدای شکستن فلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی . . .

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 21 تیر1391 ساعــــت 1:23 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

سوت پایان رابزن...

من حریف هرزگی توواحمق بودن خودم نمی شوم...

+ تاریـــــــخ چهارشنبه 21 تیر1391 ساعــــت 1:20 بعد از ظهرنویــــسنده تنها

میگمــ خداحافظ

کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی: کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟

کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی: هیچ رفتــنی تو کار نیستــ همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه

آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟

و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت!!!

+ تاریـــــــخ سه شنبه 20 تیر1391 ساعــــت 6:5 قبل از ظهرنویــــسنده تنها |

گاهی وقتاتوی رابطه ها لازم نیست طرفت بهت بگه برو...
همینکه روزهابگذره ویادی ازت نکنه
همینکه نپرسه چطوری روزاروبه شب میرسونی
همینکه کاروزندگی روبهونه می کنه
همینکه دیگه لابلای حرفهاش دوستت دارم نباشه وهمینکه حضوردیگران توی زندگیش پررنگ ترازبودنه توباشه هزاربارسنگین ترازکلمه ی بروواست معناپیدامی کنه.
پس برو...قبل ازاینکه ویرون ترازاینیکه هستی بشی...
+ تاریـــــــخ پنجشنبه 15 تیر1391 ساعــــت 2:5 قبل از ظهرنویــــسنده تنها

بگذاراعتراف کنم دلم بدجور برایت تنگ شده فکرنکن بی وفا شدم یا دلم از سنگ شده...

اعتراف میکنم دلم برایت تنگ شده  واینک در حسرت روزهای با تو بودنم وهنوزهم باورندارم بی توام

کاش میشد برگردی وباز دست هایم را بگیری  دستانم دستانت را میخواهند وجودم تو را میخواهد

کاش میشد دوباره بیایی ولحضه ای نگاهت کنم با چشم هایم نازت کنم

تابرهمه غم وغصه ها چیره شوم

بیا که در حسرت چشم هایت هستم چشم های که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه تر میشوند

بگذاراعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده...

داغی لبانت

حسرت گرفتن دستانت

گرمای اغوشت

هرچه خواستم ازتو بگویم ازهمه چیز گفتم جزتو...

هرچه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جزتو...

هرچه خواستم بگوییم عاشقت نیستم

بازهم چشم هایم را بستم ویادت تمام وجودم را فرا گرفت..

بگذار اعتراف کنم که دلم درچه حالیست بدجور از نبودنت شکایت میکند...

+ تاریـــــــخ پنجشنبه 1 تیر1391 ساعــــت 3:11 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |

مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگیآموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی ومهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد...

روزمادروبه همه ی مامانای دنیاتبریک میگم...

+ تاریـــــــخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ساعــــت 0:20 قبل از ظهرنویــــسنده تنها |

  من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است. ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛ ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی... می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی... یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود. روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو،... هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
+ تاریـــــــخ شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعــــت 5:10 بعد از ظهرنویــــسنده تنها |